دل نوشته
کیفمو برمیدارم و از کلاس میام بیرون. هنوز پام به اولین پله نرسیده
که یه نفر از پشت سر صدام میکنه:"خانوم محمدی؟!!!" برمیگردم. آتوسا با چهره همیشه خندانش پشت سرم ایستاده! با دیدنش
ناخودآگاه لبخند میزنم: -جانم عزیزم؟ آتوسا چند قدم میاد جلوتر:-خانوم شما فقط روزای زوج آموزشگاهین دیگه؟! -بله ، چطور؟ همزمان با اینکه دست میکنه تو کیفش حرف هم میزنه:-آخه خانوم سه شنبه
روز معلمه، من که شمارو نمیبینم گفتم الان کادوتونو بدم!! وبسته ای را که خیلی با سلیقه کادوپیچ شده میگیره طرفم!:"قابل
شمارو نداره، روزتون مبارک!" کادورو ازش میگیرمو گونه اشو میبوسم و ازش تشکر میکنم! -خانوم بازش کنید ببینید خوشتون میاد؟! -حتما" از چیزی که تو برام خریدی خوشم میاد عزیزم! -نه خانوم محمدی!!! اینجوری حساب نیست بازش کنید! یه شال آبی رنگ و خیلی قشنگه! رنگش منو میبره به سالها قبل:"12
اردیبهشت سال1379" "کلاس چهارم ابتدایی بودم. معلم کلاسمون باردار بود و بعد از روز
معلم قرار بود بره برای مرخصی زایمان. برای همین بچه ها تصمیم گرفته بودند یه جشن
مفصل براش بگیرند! چند روزی بود که همه حرف از کادوی روز معلم میزدند! همین موضوع
بدجوری ذهنمو درگیر کرده بود! کلی از خورد و خوراکم زده بودم تا تونستم با بدبختی
پول دونگِ روز جشنو جور کنم! حالا خریدن کادو واقعا" یه مشکل بزرگ به حساب می
اومد! اولش بیخیال بودم و همه چیو سپرده بودم دست خدا! مطمئن بودم جور میشه، ولی
وقتی یه روز مونده بود به جشن و من هنوز نتونسته بودم چیزی تهیه کنم واقعا دلشوره
گرفته بودم! غروب 11 اردیبهشت تو حیاط مشغول شستن لباسام بودم که زن عمو ومریم
وارد حیاط شدند! زن عمو با همون لحن خشن همیشگی رو به من کرد:-"ما میریم برای
معلم مریم کادو بخریم، برگشتیم ظرفها شسته باشه! اتاق مریمو هم تمیز کن! برای شام
هم لوبیا پلو درست کن!" حرفهاشو نمیشنیدم. فقط جمله اولش تو ذهنم تکرار میشد:"برای معلم
مریم کادو بخریم!" تمام توان و جرأتمو جمع کردم و گفتم: -فردا تو مدرسمون جشنه! میشه برای معلم منم کادو بخرین؟!!! با گفتن این حرف انگار برق220 ولت به زن عمو وصل کردن!! حرفهایی که
زدو نگم بهتره!!! نتیجه حرفم فقط اضافه شدن یه کبودی دیگه روی بازوم بود!! اون شب کلی با خدا حرف زدم! خب آروم هم شدم. با وجود اینکه بچه مغروری
بودم و حتی زیر شکنجه!! هم جلوی دیگران یه قطره اشک نمیریختم ولی همینکه با خدا
تنها میشدم اشکهام مثل بارون بهار سرازیر میشد! هرچند همه چیزو به خودش سپرده بودم
ولی بازهم تا صبح چشم رو هم نذاشتم! خب توی اون سن و اون موقعیت، این مسئله خیلی
حیاتی به حساب می اومد!!!:)))) به محض اینکه وارد حیاط مدرسه شدم صیدا دوید طرفم و گفت:" آنا
کادو چی خریدی؟" جوابشو ندادم. یعنی جوابی نداشتم که بدم! با بی تفاوتی داشتم
میرفتم سمت ساختمون مدرسه که صیدا با هیجان گفت:" آنا من 2تا کادو خریدم، اگه
کادو نیاوردی یکیشو تو بده!!!" انگار دنیارو بهم دادن. صیدا با لبخند نگام میکرد. چند روز پیش با
صیدا دعوام شده بود! همچین حرکتی ازش بعید بود. انگار فهمید به چی فکرمیکنم که
گفت:"میخوام رفتار اون روزمو جبران کنم. ببخشید دیگه! قبول کن آنا" لبخند میزنم و ازش تشکر میکنم. تو دلم چندین بار خدارو شکر میکنم.
کادو به دست و با خوشحالی وارد جمع بچه ها میشم!!! معلم یکی یکی کادوی بچه هارو باز میکرد. از ظرف وظروف گرفته تا لباس
و... روی میز معلم چیده بود. نوبت کادوی من رسید:"این کادوی کیه؟". قبل
از اینکه من حرفی بزنم صیدا با خوشحالی میگه:"خانوم ،آناهیتا محمدی!!!" معلم درحال باز کردن کادوست و من بیشتراز خودش کنجکاوم که ببینم چی
توی بسته است؟ کادو که باز میشه عکس العملها متفاوته: خانوم معلم :"یه جیغ
بنفش"!!! بچه ها :"قهقهه" و من مات و مبهوت به مار پلاستیکی که
افتاده وسط کلاس نگاه میکنم!! چند دقیقه بعد خانومِ مدیر و معلمهای کلاسای دیگه هم توی کلاس ما
هستند. خانوم مدیر با عصبانیت میگه: - آناهیتا بیا دفتر!!! جای
همچین دانش آموزی توی مدرسه نیست!! خانومتون بارداره، دختره ی بی فکر این چه کاری
بود که کردی؟! با همون غرور همیشگیم بدون اینکه ذره ای خجالت بکشم یا حتی ناراحت
باشم میگم:- کار ما نبود خانوم! - پس کار کی بود؟ - حتی اگه از مدرسه هم اخراجم کنید نمیگم ولی کار من نبود! برام مهم
اینه که خانوم ساوجی(معلممون) بدونه که من دختر بی ادبی نیستم و بهشون احترام میذارم.
کار من نبود! تو همین گیرو دار بحث با مدیر بودم که در کلاس باز شد و مستخدم مدرسه
با یه بسته کادویی خیلی بزرگ وارد کلاس شد. همه نگاهها متوجه او شده بود. خانومِ
مدیر با تعجب پرسید:"این دیگه چیه؟!" -اینو پدر آناهیتا محمدی آورده گفته آنا یادش رفته بیاره!!! خانومه مدیر و همزمان چند نفر دیگه با تعجب :" پدرآناهیتا؟"
خانومه مدیر ادامه میده:" پدر آناهیتا که فوت شده خانوم قدیری!!!" خانوم قدیری- نمیدونم. یه آقایی آورد و گفت پدر آناهیتاست! خانوم مدیر رو به من میپرسه:- حتما عموت بوده درسته؟ من که همه چیزو به خدا سپرده بودم و منتظر کمکش بودم مطمئن بودم عمویی
درکار نبوده!!! مطمئن بودم خدا منو بی پدر رها نمیکنه!!! اون لحظه حس میکردم خدا
با قدرت پشت سرم ایستاده و حمایتم میکنه! فقط برای اینکه خیال خانوم مدیر راحت بشه
با سر حرفشو تأیید میکنم! خانوم ساوجی که با دیدن بسته بزرگ کادو همه چیزو فراموش کرده بود با
هیجان و البته با کمی احتیاط !!! شروع به باز کردن کادو کرد! یکی از بچه ها به
شوخی گفت:"این یکی حتما یه بچه خرسه!!!" اما بچه خرس نبود! یه ظرف میوه
خوری کریستال که با دیدنش دهن همه باز مونده بود و......... یک شال آبی رنگ و خیلی
قشنگ!!! دارم زیارتنامه میخونم و بی اختیار حرکاتی به سمت جلو و عقب دارم.
صداهایی که از اطراف میاد گاهی تمرکزمو به هم میزنه! وقتی میاد جلوم میشینه سرمو
بلند نمیکنم اما وقتی صدام میکنه دیگه مجبورم مسیر نگاهمو از روی کتاب دعا به سمت
چشماش تغییر بدم!!! -دخترم؟؟؟!!! سنش زیاد نیست ولی شاید به خاطر لفظ دخترم بود که میگم: -جانم مادر جان؟؟؟!!! -قربونت برم شما قصد ازدواج نداری؟؟؟!!!!!!!!!! سوالش کاملا ناگهانی و غافلگیر کننده بود. با چشمایی که به شدت
میدریاز شدن بهش نگاه میکنم. حرکت لبام یه لحظه از اختیار عقل و مغز و محتویات
جمجمه ام خارج میشه و لبخند میزنم!!! -نه خانم ! بدون کلمه ای حرف و لحظه ای وقت کشی! از جاش بلند میشه و چند قدم
اونطرفتر سوالشو از یه دختر دیگه میپرسه!!! عکس العمل همه تقریبا یه چیزی تو مایه
های حرکت منه!!! به انتهای ردیف که میرسه میره سراغ ردیف جلویی و هر دختر جوونیو
که میبینه سوالشو تکرار میکنه والبته برای یه تعدادی هم یه سری توضیحات اضافه
میده!!! عادله نمازش تموم میشه و با هیجان میپرسه: -چی میگفت خانومه؟ - تو داشتی نماز میخوندی دیگه؟ عادله چشاش برق میزنه. بدون توجه به حرف من با صدای بلند صدا
میکنه:"خانوم؟؟؟؟؟" خانومه تا متوجه میشه به سرعت خودشو میرسونه به ما و با خوشحالی از
عادله میپرسه: -شما قصد ازدواج داری دخترم؟!!! -من که نه حاج خانوم. یعنی به محض اینکه قصدشو پیدا کردم رو هوا
زدنم!!!! خندم میگیره. خانومه هاج و واج نگاش میکنه. تقریبا همه آدمایی که تا
چند لحظه پیش مشغول عبادت و رازو نیاز با خدا بودن به جای قبله رو به عادله میشینن
و با تعجب والبته لبخند به لب نگاه میکنن!!!! عادله- خانوم گیرم یکی قصد ازدواج داشته باشه میخوای چکار؟ خانومه عین نوار ضبط شده شروع به صحبت میکنه: -قربونت برم. پسرم 28 سالشه. اهل کارو زندگیه. اهل خدا و پیغمبره!!!
دود و دمی نیست! درس خوندس ... عادله خیلی جدی به حرفاش گوش میده و میگه: -هزار الله و اکبر پسر نگو یه دسته گل! خانومه که ذوق کرده چارزانو میشینه و با آب و تاب بیشتری از پسرش
تعریف میکنه و آخرش همه به این نتیجه میرسن که دنبال زن برای پسرش میگرده!!!! عادله- البته مادرجون نیت شما خیره ولی آخه اینجوری که زن پیدا
نمیشه!!! خانومه خنده رو لباش خشک میشه و با ناراحتی میپرسه: -چرا؟؟؟ -خب معلومه مادرم! دخترای این دوره زمونه ماشالا اینقدر حجب و حیا
دارن که روشون نمیشه بگن قصد ازدواج دارن! وگرنه الان شوهر پیدا نمیشه که! الان
همین دوست من(با دستش به من اشاره میکنه) در به در دنبال شوهر میگرده! شب و روز
خواب نداره! همش میگه میترسم بوی سرکه بگیرم!!! اصلا همین الان اومده اینجا دخیل
ببنده خدا از این عزب قولی بودن درش بیاره!!! اونوقت شما نگاش کن! ببین چه با حجب
و حیاست! به شما گفت قصد ازدواج نداره ولی من میدونم تو دلش خدا خدا میکرد عروس
شما بشه! با آرنجم میکوبم تو پهلوی عادله که اینا چیه میگی؟ عادله- ببین حاج خانوم! همین الانم که دارم میگم خجالت کشیده میزنه به
پهلوم که نگم! خانومه که تا این لحظه محو تماشای من بود با یه حرکت ناگهانی امکان
هرگونه عکس العملیو ازم سلب میکنه و دو سه بار محکم میبوستم و هی میگه قربون اون
شرم و حیات برم!!! دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم و بلند میخندم!!! دختر کناریم که دیگه
پخش زمین شده و داره ریسه میره! با زحمت خانومه رو از خودم جدا میکنم و کلی تلاش
میکنم که نخندم ولی توان حرف زدن ندارم! عادله اما خیلی جدی نشسته و نگاه میکنه!!! عادله- حالا حاج خانوم اونو ولش کن ،آدم که انقدر به عروسش رو نمیده! اصلا
حیف پسر شما نیست با این همه محاسن بیاد اینو بگیره؟! شما اگه بگردی عروش باکمالات
تر از اینم پیدا میکنی. ولی خب هرچیزی راهی داره مادر من!!! -چه راهی دخترم؟ -شما به جای اینکه دوره بیافتی تو امامزاده خودتو خسته کنی ناز این
دخترای فیس فیسو!!!رو بکشی بده مشخصات پسرتو بزنن رو تراکتی، بروشوری چیزی، عکسشم
بندازن صفحه اول! زیر عکسم بنویسن شادوماد ، مرد، دست بزن، شیعه دوازده امامی، یه
سال بیمه تامین اجتماعی ،اتومات، هیدرولیک، فول آپشن، بدون رنگ.... اصلا مادر جون
اسم گل پسرت چیه؟ - مجید! - نه خوب نیست! -چرا مادر جان؟ - خوبه ها ولی برای تبلیغات جواب نمیده! باید اسمشو عوض کنه بزار
شنتیایی، ارشیایی چیزی! اینجوری زودتر زن پیدا میشه براش! -آخه نمیشه که مادر! -خب بنویسین شنتیا ولی تو خونه مجید صداش میکنیم! با این حرف عادله جماعت به قهقهه می افتن! دختر کناری منم دیگه رنگش
به کبودی میزنه! خانومه که قضیه رو جدی گرفته میگه عکس چجوری باشه؟!!! -تمام قد با شلوار شیش جیب!!!! - نداره که اینجوری!!! -خب چجوری داره؟!!! خانومه دست میکنه تو کیفشو عکس پسرشو درمیاره! پسره تقریبا تا نزدیکای
چشمش ریش داره!!!!!! عادله- خب مادرِ من شما که تا 10 سال دیگم بگردی برای این زن پیدا
نمیکنی -چرا؟ مگه چشه پسرم؟ -هیچی! هزار ماشالا بزنم به تخته یه تنه یه کارخونه پوشاک پشمیو جواب
میده!!! خانومه که متوجه منظورش نشده فقط نگاه میکنه! عادله- خب آخه این که اصلا چهره اش پیدا نیست! اصلا معلوم نیست لب و
دماغ داره یا نه؟ -داره دخترم! دیگه از سادگی بیش از حدش داشت حرصم میگرفت! نمیدونم کدومشون اون یکیو
سرکار گذاشته بود! پا میشم و دست عادله رو میگیرم و میگم: -حاج خانوم ما دیگه باید بریم دیرمون شده. ایشالا برای پسرتون یه زن
خوب پیدا میکنید. خانومه یه چشم غره حسابی بهم میره و رو به عادله میگه: -این روشورو!!! کجا بدم برام درست کنن؟ عادله که اینبار دیگه خندش گرفته میگه: -روشور چیه مادر من مگه میخواد بره گرمابه؟! بروشور! -همون دیگه. کجا درست میکنن؟ عادله – همین جاهایی که اعلامیه چاپ میکنن! -زبونتو گاز بگیر دختر! -خب فقط اعلامیه چاپ نمیکنن
که! از این چیزام چاپ میکنن! فقط شماره ایرانسلشو بنویسن زیرش که بعدا که زن گرفت
دردسر نشه! خانومه کلی تشکر میکنه و میره! ملت که انگار خیلی وقت بود سینما نرفته
بودن ناراحت از تموم شدن این داستان با اکراه برمیگردن سر عبادتشون. من ولی هنوز
متوجه نشدم کدومشون اون یکیو سرکار گذاشته بود!!!! نمیدونم حالم خوبه یا نه؟ شاید واقعا .....؟ نه..... فکر کنم حالم
خوبه! اصلا کی میدونه خوب چیه؟ اصلا کی به کیه؟ من الان خوبم! کی میتونه بگه
نیستم؟ ولی انگار حالم خیلی بده!!! اینا چیه مینویسم؟! نمی نویسم! فقط میخوام
بیخودی جمله بسازم! از بچگی همینجوری بودم! جمله سازی حالمو خوب میکرد! خب اینکه
یعنی حالم بده و جمله میسازم که خوب بشه! شایدم حالمو بد میکرد! آره حالمو بد
میکرد! آخه من که الان خوب بودم! از وقتی دارم جمله مینویسم یه جور دیگه شدم! فکر
کنم داره حالمو بد میکنه!!! اصلا ولش کن! چقدر هوا سرده! چرا نمیتونم بخوابم؟ خدایا چرا من
اینجوری شدم؟ کار جمله سازی نیست بهتره کتاب بخونم! بزار ببینم......... آره این
کتاب خوبه!: "بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست آه! بی تاب شدن................" نه بهتره نخونمش! یه چیزاییو میاره تو ذهنم! یه صدایی داره این شعرو تو
گوشم زمزمه میکنه! چقدر این صدارو دوست دارم. چقدر قشنگه! چقدر دوست دارم دوباره
بشنومش! صدا دیگه شعر نمیخونه! داره صدام میکنه! باهام حرف میزنه! یه صدای دیگه هم
میاد! میگه فراموشش کن! نمیتونم جواب هیچ کدومشونو بدم! صدا دومیه اصرار میکنه!
میگه دیگه رفته، دیگه برنمیگرده! میدونم راست میگه ولی آخه چطور فراموشش کنم؟
هان؟؟؟!!! بهتره درس بخونم. کتابای درسی منو یاد هیچ چیزی نمی اندازه! ................................................ A wound of the tongue is often caused by the patient's theeth حوصله خوندن اینارو ندارم! گیرم من کل بیماریهای دهان و دندانو هم بلد
باشم. حالا که چی؟ گیرم معدل الف کلاس هم بشم، چه فایده؟ مگه من حالم خوب نبود؟
مگه نمیخواستم فقط جمله سازی کنم؟! خب پس چرا بحث بیخودی راه میندازم؟ بزار به
کارام برسم! اتاق به هم ریخته! ولی آخه نصفه شبی کی گردگیری میکنه؟ پس نصفه شب
چکار میکنن؟ خب معلومه میخوابن دیگه!!!! پس چرا من نمیتونم بخوابم؟ برگه هایی که
از دارالترجمه گرفتم روی میز چشمک میزنن! کی باید تحویلشون بدم؟ نمیدونم! امروز
چند شنبه بود؟ فردا چه روزیه؟ نمیدونم! وای چرا اینجوری شدم؟ نکنه دارم آلزایمر
میگیرم؟! مگه من چند سالمه؟ نمیدونم! چرا یکی پیدا نمیشه منو Restart کنه؟! راستی
فردا سه شنبه است! وای فردا باید برم دادگاه! باید برم اونجا بگم چی؟ هر حکمی که
صادر بشه مگه فرقی هم به حال من میکنه؟ شاید اگه گناهش ثابت بشه یه پدر و مادر نو
بهم بدن!!!!! شاید 17 سال عمر اضافه بهم بدن!!!!! شاید بچگیهامو بهم برگردونن!!! مثل اینکه دیگه کار از جمله سازی گذشته!! نه خوبم کرد نه بد!!!
همونجوری ام که بودم!!! شاید واقعا.........؟ آره شاید واقعا دارم دیوونه میشم!!! میخواهم از تو بنویسم اما چقدر سخت است از تو نوشتن! چقدر قلم سخت
حرکت میکند. دستانم یارای هدایتش را ندارد! اما باز هم میخواهم از تو بنویسم. از تو که تنها پناه همه دوران زندگیم بودی و هستی. از تو که نامت، حتی
فقط نامت، قوت قلبی است برایم. میخواهم از تویی بنویسم که تمام قدرت اراده ام را،
تمام صبر و طاقتم را، تمام فکر و اندیشه و همه وجودم را از تو دارم. آری از تو مینویسم. تویی که جهانی دیوانه توست. تویی که سید الشهدای
عالمی. تویی که سرور و سالار جهانیانی. یاحسین(ع) از تو مینویسم: دستانم را از زیر چادر مشکی ام آرام بر سینه میکوبم! بی اختیار با
نوای طبل و زنجیر و دستهای جمعیت سیاه پوش همراه شده ام. چشمانم خیره بر دسته
عزاداری است. اما من اینجا نیستم! قلبم، احساسم و تمام آنچه من نام دارد در
سرزمینی سیر میکند که کربلایش میخوانند! دلم میگیرد، احساسم یخ میزند و تمام من
نابود میشود از تصور ظلمی که بر تو خانواده ات رفته مولای من! چشمانم را میبندم. تمام آنچه در ذهنم میگذرد جان میگیرد! یا حسین(ع)
چقدر شرمنده ات هستم. چقدر شرمنده ایثارت هستم. حماسه آفریدی تا اسلام زنده بماند
اما آیا منی که نام خود را مسلمان نهاده ام حق مسلمانی را ادا میکنم؟! یاحسین(ع)
دستانم خالی است. شرمسارم از رویت. دستم را بگیر مولای من........ دستانی شانه ام را لمس میکند. به سرعت چشمانم را میگشایم وبا پشت
دستانم صورت خیسم را پاک میکنم. دختری با سینی چای در دست ولبخندی بر لب آرام
نگاهم میکند. چشمانم را از چهره اش برمیدارم و به سینی چای خیره میشوم! بی اختیار
زیر لب زمزمه میکنم:"قربان لب تشنه ات حسین جان"!!! دختر دور میشود و من دورتر!!! صدایی می آید:"یازینب کبری(س)"! صدا در من میماند ودر قلبم جان میگیرد:"زینب کبری(س)"! دوباره چشمه اشک میجوشد. یا زینب (س) اگر من بگویم مصیبت دیده ام پس
تو چه بگویی؟! اگر من بگویم صبورم پس تو چه هستی؟! چقدر حقیرم، چقدر کوچکم بانوی
من! چقدر دربرابر عظمت و بزرگی تو ناچیزم! دربرابر سختی ها و مصائبی که تو متحمل
شده ای چقدر من راحت زیسته ام! بانوی من به تو که می اندیشم قلبم آرام میشود! قوت قلب میگیرم! احساس
میکنم دیگر تنها نیستم! انگار هیچ وقت تنها نبوده ام. مگر میشود بانویم تو باشی،
مولایم حسین باشد و باز بگویم تنهایم؟! همه ی صداها خاموش میشود و صدای اذان بلند! اذان ظهر عاشورا! جمعیت به
صف می ایستند. برمیخیزم. میخواهم نماز ظهر را همراه این جمعیت عزادار برپا کنم.
میخواهم من هم قطره ای از این دریای سیاه پوش باشم. دیگر درد پاهایم را احساس
نمیکنم. دیگر هیچ چیز جز عشق مولایم را احساس نمیکنم. نماز ظهر عاشوراست. باید با مولایم تجدید پیمان کنم. نماز ظهر
عاشوراست. باید با حسین عهدی دوباره ببندم. آری باید بروم.... بی اختیار شروع به نوشتن میکنم. بدون اینکه موضوع خاصی تو ذهنم باشه
یا اتفاق خاصی افتاده باشه. فقط دلم
میخواد بنویسم. دلم بیشتر از همیشه گرفته، دلم بیشتر از همیشه تنگه، دلم بیشتر از
همیشه کسیو میخواد که در کنارم نیست! هرچی فکر میکنم هیچ چیزی برای آروم کردن خودم
پیدا نمیکنم! نماز میخونم ، دعا میکنم، با درس و کتاب خودمو مشغول میکنم، قدم
میزنم، موسیقی گوش میکنم، با سرعت 140 رانندگی میکنم، بغض میکنم، میگریم،
مینویسم..... ولی بازم آروم نمیشم!!! این روزا دنیام با همه روزای قبل از این فرق میکنه! این روزا خدا بهم
نزدیکتره، خیلی نزدیک، اما نمیدونم چرا باز احساس میکنم این روزا از همیشه
تنهاترم.این روزا قلبم خیلی تندتر از همیشه میتپه ، حتی صدای تپیدنش هم شنیده
میشه! عادله میگه باید بری پیش دکتر ولی من بهتر از هرکس دیگه میدونم مشکلش چیه!
داروش فقط یه چیزه که تو هیچ داروخونه ای پیدا نمیشه!!!! امروز داشتم دفتر خاطرات 9 سالگیمو میخوندم! یه جایی نوشته
بودم:" خدایا دلم برات تنگ شده، منو ببر پیش خودت!" . این روزا چقدر حال
و هوای 9 سالگیمو پیدا کردم. دیگه حتی چیزی برای نوشتن هم به ذهنم نمیرسه. این روزا حتی ذهنم هم
حوصله ی همراهی منو نداره! این روزا احساس میکنم تو خلا زندگی میکنم!!!!!!! خدایا هنوز دلم برات تنگه، زیاد منتظرم نذار.......!!!!! ناهید سرشو از زیر
پتو میاره بیرون و میگه:"- باز که نشستی به کتاب خوندن! من توی این نور خوابم
نمیبره!" چشمهای مینا هم باز
میشه و میگه:"-راست میگه آنا منم خوابم نمیبره!" -مارو باش با کیا
اومدیم مسافرت! مینا- بابا ساعت 12
شبه!! کتابمو برمیدارم و از
اتاق میام بیرون. تلویزیون روشنه وعادله و شمیم روی کاناپه خوابیدن! لباس میپوشم و
از ساختمان خارج میشم. هوا کمی سرده. همون جا روی پله میشینم و زیر نور لامپی که
جلوی در آویزونه مشغول خوندن آخرین فصل کتابم میشم. اما یه چیزی نمیذاره آروم باشم
و تمرکز کنم. سرمو بلند میکنم و به اطراف نگاه میکنم. صدای جیرجیرکها یه لحظه هم
قطع نمیشه! میل عجیبی برای رفتن به کنار دریا دارم! به ساعتم نگاه میکنم. عقربه
های شبرنگش ساعت 12:15 نیمه شبو نشون میدن! پا میشم و راه میافتم سمت دریا. علی
رغم اینکه از نیمه شب هم گذشته هنوز چندنفری تو ساحل هستند! دریا هنوز طوفانی و
متلاطمه. روی شنهای خیس ساحل میشینم. نگاهم به دریاییست که مثل دل من بی قراره! به
آسمون نگاه میکنم. ابرهای زیادی ماهُ محاصره کردند واین باعث شده از نورش بی نصیب
بشم! زوج جوونی با فاصله کمی از من روی تخته سنگی نشسته اند و به آهنگ ملایمی گوش
میدهند. گوشیمو روشن میکنم تا زیر نورش بتونم کتاب بخونم. جلد قهوه ای کتاب زیر
نور نمایان میشه:"یازده دقیقه" "پائولو کوئلیو"! از صفحه 280
شروع به خوندن میکنم: "دست در دست
یکدیگر همچون دوعاشق که پس از مدتی دوری به یکدیگر رسیده باشنداز کلیسا بیرون رفتند.
دربرابر نگاههای کنجکاو مردم یکدیگر را بوسیدند. هر دو به دلیل نا آرامی و احساسات
برانگیخته شده در خیابان لبخند زدند. عده ای این رفتار را نوعی افتضاح به حساب می
آوردند ولی آن دو نفر به خوبی میدانستند این برداشت به دلیل عدم توانایی حاضران در
انجام چنین کار زیبایی است!" موج بزرگی به شدت به
ساحل برخورد میکنه وتا زیر زانوهامو خیس میکنه! چند قطره آب روی صفحه کتابم جا خوش
میکنه. دلم میخواد وضو بگیرم و همینجا توی ساحل با دو رکعت نماز خدارو به خاطر
خلقت این همه زیبایی شکر کنم. اما یادم میاد آب دریا مضافه و نمیشه وضو گرفت!
دوباره مشغول خوندن میشم: "به میخانه ای
برای نوشیدن قهوه وارد شدند. مثل سایرمیخانه ها بود. ولی انگار آن بعد از ظهر
شباهتی به روزهای دیگر نداشت زیرا دونفر آنجا حضور داشتند که عاشق یکدیگر بودند.
دوباره درمورد ژنو حرف زدند..." "ژنو"!
شهری که 22 سال پیش در آنجا متولد شدم! دلم میخواد دوباره شهر زادگاهمو از نزدیک
ببینم! کتابو میبندم. انگار وقت مناسبی برای خوندنش نیست! لباسهام خیس شده و کم کم
دارم از سرما میلرزم! زوجی که در اون نزدیکی بودند پا میشن که برن! دست در دست هم
از کنارم عبور میکنن و دور میشن. به اطراف نگاه میکنم. مثل اینکه من و ساحل و دریا
تنهاییم! یه کم بیشتر فکر میکنم: من و ساحل و دریا و.... خدا! تا یاد حضور همیشگی
اش میافتم انگار از درون گرم میشم! انگار امشب اینجام تا همه ناامیدی هامو به دست
فراموشی بسپارم. انگار اینجام تا دوباره پر از امید بشم. به دریا نگاه میکنم.
اینهمه تلاش میکنه، اینهمه هیاهو به راه انداخته تا به ساحل برسه و وقتی که میرسه
فقط یه لحظه نوازش و دوباره برگشتن به جای اول! اما ساحل با اینکه تنهاتر و مشتاق
تر از دریاست صبورانه انتظار میکشه و پاداش اینهمه صبر و استواری هرلحظه نوازش توسط
دستان دریاست!!! انگار اینجام تا دوباره با یه کوله بار پر از صبر و تحمل به زندگی
برگردم. یه نفر با چراغ قوه
ای در دستش نزدیک میشه! چند قدمی من می ایسته و نور چراغشو مستقیم میاندازه روی
صورتم. به سمتش برمیگردم. تو تاریکی شب چیزی از چهره اش پیدا نیست. نور چشمهامو
اذیت میکنه: -میشه لطفا"... نمیذاره حرفمو تمام
کنم. اما متوجه منظورم میشه. چراغشو خاموش میکنه و میگه: -دریا طوفانیه خانم،
خطرناکه اینجا نشستین! -مشکلی پیش نمیاد.
مواظب خودم هستم -کافی نیست! حتی اگه
مواظب باشین هم ممکنه اتفاق بیافته! تنهایی نمیتونین کاری بکنین!!! -تو هر لحظه از زندگی
ما آدما ممکنه هزارتا اتفاق بیافته اما این دلیل نمیشه لحظه هارو از دست بدیم! عجیبه!
واقعا فکر میکنید من اینجا تنهام؟! چراغشو روشن میکنه و
نگاهی به اطراف میاندازه و میگه:"- من جز شما کس دیگه ای نمیبینم!" -برای حس کردن حضور
خدا احتیاجی به چراغ نیست. خدا اینجاست و مراقب منه! لحظه ای سکوت میکنه
وبعد با چراغ خاموش دور میشه. دوباره برمیگردم به خلوت خودم و دریا و ساحل و
...خدا! شعار ندادم! دروغ هم نگفتم! خدایا میدونم که اینجایی. حضورت بیشتر از
همیشه حس میشه. میبینی خدا جونم؟! حتی دیگه برای صحبت با تو به آسمون نگاه نمیکنم،
چرا که تو همینجا در کنارمی. امواج دریا یکی پس از
دیگری احاطه ام میکنند. وزش باد هرلحظه به سمتم هجوم میاره و اما من گرم از حضور
خدا ولبریز از آرامشی وصف ناپذیر. دلم سرشار از عشقه و این بزرگترین سرمایه زندگی
منه. خدایا من عاشقم و خوشحالم که این عشق حضورتُ در زندگیم پررنگتر کرده! مدت
زیادی نیست که این احساس قشنگ در وجودم رخنه کرده اما حالا دیگه خیلی خوب میشناسمش.
میدونم خیلی چیزا انتظارمو میکشه: رنج، دلتنگی، دلگیری، تنهایی... اما حتی اگه همه
اینها حقایق غیرقابل انکار عشق باشند باز هم نمیتوان شادی و آرامش پنهان در پس این
ناملایمات را نادیده گرفت. عشقی که حتی برای یک شب این احساس را برایت بوجود
بیاورد که در آغوش خدا نشسته ای ارزش حفظ کردن را دارد. معشوق حقیقی تویی خدای من!
هر عشقی تنها بهانه کوچکی برای رسیدن به توست! سکوت میکنم. امواج
دریا همچنان پرتلاطم به صخره و ساحل برخورد می کنند و اجازه برقراری سکوت مطلق را
نمیدهند اما من صدای دیگری را هم میشنوم. خدا به حرفهایم پاسخ میدهد!!! هرآنچه را
که باید بدانم به یکباره دریافت میکنم! احساس میکنم چیزی در درونم شکل گرفته که
قبل ازاین نمیشناختمش! انگار امشب اینجا بودم تا بشناسم همه ناشناخته های درونی ام
را! صدای زنگ هشدار گوشی
تلفن همراهم بلند میشه! نزدیک اذان صبحه. دیگر برایم عجیب نیست سرعت گذر زمان. در
آغوش محبوبت که باشی هیچ چیز دیگری را احساس نمیکنی! در امتداد ساحل به
راه میافتم. میدونم ذخیره صبر و آرامشی که امشب از خدا هدیه گرفتم حالا حالاها به
پایان نمیرسه!!! -آخه از چی ناراحتین؟ نه مامان ونه بابا هیچکدوم جواب نمیدن. همچنان در سکوت بهم نگاه میکنن. به چشمای آبی مامان نگاه میکنم و میگم: -به سکوت بابا موقع ناراحتی عادت دارم. شما چرا چیزی نمیگی؟ مامان هنوز هم ساکته. تحمل سنگینی سکوت و نگاهشونو ندارم. -آخه من که دست از پا خطا نکردم. چرا نمیگین از چی ناراحتین؟ اینبار مامان جوابمو میده:- آره، دست از پا خطا نکردی. اما ما هم نگران همینیم! که این کارو بکنی! لبخندی میزنم و میگم:- الهی قربونتون برم. خیالتون راحت. قول میدم هیچ کار اشتباهی نکنم! انگار با همین یه جمله نگرانی از چهره اشون برچیده میشه! میبوسمشون وپامیشم که برم. دوباره نگاهشون میکنم. با خودم فکر میکنم:"این سنگ قبرها خیلی کهنه شدن، باید عوضشون کنم!!!" به درخت جلوی امامزاده تکیه میدم و شروع میکنم به خواندن دعای جوشن کبیر. یه احساس قشنگ میاد میشینه گوشه قلبم! غرق خوندنم که یه چیزی ارتباط منو کتابمو قطع میکنه! یه کاسه شله زرد! سرمو بلند میکنم. پسری با لباس مشکی: -التماس دعا! -قبول باشه! چند قدم که ازم فاصله میگیره مکثی میکنه و دوباره برمیگرده سمت من. با صدایی که سعی میکنه مودب و متین به نظر بیاد میگه:- اسم من مصطفی است. قصد بدی ندارم. میتونم اسم شمارو بپرسم؟! بدون اینکه سرمو بلند کنم صدامو کمی میبرم بالا:" الغوث... الغوث... خلصنا من النار یارب...."
قرآنمو روی سرم میذارم و دستهامو رو به آسمون بلند میکنم. بک یا الله... خدایا تنهام نذار خیلی بهت احتیاج دارم. بک یا الله... خدایا ستارالعیوبی و غفرانتو شامل حالم کن. بک یا الله.... خدایا نمیدونم کجاست و چکار میکنه. هرجا هست نگهدارش باش. بک یا الله...خدایا در کنارش نیستم تا عشقمو نثارش کنم. میدونم هیچوقت هم نخواهم بود. با هر کسی هست خوشبختی و سلامتیو ازش جدا نکن. نسیم خنکی میوزه و صورتمو نوازش میکنه. چشمهامو میبندم و خودمو به جریان حیات پیرامونم میسپارم!
بمحمد(ص)....خدایا نمیخوام یه عمر با احساس گناه زندگی کنم. کمکم کن....! بعلی(ع)... ب... علی(ع)... بغضم تبدیل به اشک میشه. خداوندا از تصمیمهای ما مراقبت کن! به ما شهامت ببخش تا پس از شک بتونیم میان دوراه همواره یکی را برگزینیم. که "آری" ما همواره "آری" باشد و "نه" ما همواره"نه"!
بفاطمة(س)..... خداوندا پاک زندگی کردم. یاری ام کن تا حافظ آن باشم! خداوندا صبور زندگی کردم. یاری ام کن که صبور بمانم. خداوندا..... اشک.....
نسیم........
وباز.... خداوندا......! چشمهامو که باز میکنم احساس سبکی میکنم. انگار در جریان رودی بودم که به سوی مبدا هستی در حرکته! پا میشم که برم! مثل همیشه حضورش در کنارم حس میشه. آروم دستهاشو میگیرم تا این سبکبالیو با هم سهیم بشیم....!!!
چشمام روی قاب عکس
روی دیوار ثابت میمونه. فکر میکنم سه سالی از اون حادثه میگذره. سه سال پیش توی
ماه رمضان بود که علی آقا تو حادثه آتش سوزی کارخونه از دنیا رفت. زهرا خانم متوجه
نگاهم میشه و میگه:
-هفته دیگه سالگردشه! بغض داره خفه ام
میکنه. مثل همیشه مبارزه من و اشکهام شروع میشه. اما زهرا خانم مقاومت نمیکنه و
اشکهاش روی گونه هاش سر میخوره! درو دیوار این اتاق داره دیوونه ام میکنه. اتاق
کوچکی که برای ساکنینش هم اتاق نشیمنه، هم اتاق پذیرایی، هم اتاق خواب و هم
آشپزخانه!!! دستمالی از توی کیفم بیرون میارم و قطره های عرقیو که روی صورتم نشسته
خشک میکنم. گرمای اتاق غیر قابل تحمله. نه کولری نه....! زهرا خانم روبه دختر
بزرگش که فقط 8 سال داره میگه: -پریسا جان درو باز
کن خانم دکتر گرمشه!
لبخندی میزنم و
میگم:- من دیگه رفع زحمت میکنم!
-شما رحمتی خانم. به
خدا اگه بزارم بری! افطار پیش ما بمونید. -ممنون. ان شاالله یه
روز دیگه خدمت میرسم! -مارو قابل نمیدونید
خانم؟ -این چه حرفیه؟ یه کم
کار دارم.......
نمیذاره حرفمو بزنم و
میگه:- کار همیشه هست. انگار ما لایق میزبانی نیستیم! برای اینکه ناراحت
نشه قبول میکنم:- به شرطی که خودتو تو زحمت نندازی! با خوشحالی میره که
افطارو آماده کنه. در یخچالو باز میکنه تا چیزایی را که براشون خریدم بزاره داخلش!
یخچال خالی خالیه! سرمو میندازم پایین و خودمو مشغول گوشی تلفن همراهم میکنم تا
خجالت نکشه! بازم دارم با اشکهام میجنگم! دختر کوچک سه ساله که
گوشه اتاق خوابیده بیدار میشه و شروع میکنه به گریه کردن! پریسا بغلش میکنه و در
طول اتاق راه میره. مهسای پنج ساله با یه نقاشی میاد پیشمو میگه:"این
شمایی!". میبوسمش و نقاشیو ازش میگیرم. منو با روپوش سفیدو گوشی پزشکی کشیده!
میگه:" میخوام مثل شما دکتر بشم". نگاش میکنم. تو صورتش آناهیتای 5 ساله
ای را میبینم که توی یه زیر زمین نمور تنهای تنهاست و به خودش میگه:" میخوام
دکتر بشم!". خدارو شکر که مثل من تنها نیست و حداقل مادرش کنارشه. لبخندی
میزنم و میگم:"حتما میشی عزیزم"
کنار سفره افطار
نشسته ایم. صوت خوش "ربنا" فضای اتاقو پر کرده. احساس میکنم کنار
خانواده ام نشسته ام. با چه سادگی دارن زندگی میکنن. خوش به حالشون که همدیگرو
دارن. تو افکارم غرق شدم که صدای زهرا خانم منو به خودم میاره: - دست شما درد نکنه
خانم. خدا خیرتون بده!
-قابلی نداره زهرا
خانم. دست شما درد نکنه. به زحمت افتادین. توروخدا به من نگید خانم! بگید آنا.
اینجوری راحت ترم! صدای اذان بلند میشه.
بغض چنگ انداخته به گلوم. چشمامومیبندم تا حلقه اشکی که توش جا خوش کرده دیده نشه.
زیر لب زمزمه میکنم:"یا واسع مغفِرة اِغفرلی" دروازه سبز رنگو پشت
سر خودم میبندم و توی کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک جنوب شهر راه میافتم سمت
ماشینم. هنوز این بغض لعنتی همراهمه. دیگه توان مبارزه ندارم. اشکهام بیصدا مهمون
گونه هام میشن و من نمیدونم کدوم درد توی دلمه که اینجوری راه اشکهامو باز
کرده.......!
چشمهامو که باز میکنم هنوز گیجم! چند ثانیه ای طول میکشه تا بفهمم
اینجا کجاست. بعد از 8ساعت مسافرت اونم با اتوبوس مجبور شدم 4ساعت هم خودم رانندگی
کنم تا به کلبه برسم. تقریبا ساعت4صبح بود که رسیدم. احساس میکنم خیلی خوابیدم. به
ساعت روی دیوار نگاه میکنم، نزدیک ظهره! باصدای بلند میگم:" خدایا شکرت به
خاطر این خواب! خواب یعنی آرامشی هست، سلامتی هست و یعنی جایی هست که بتوانی با
آرامش سر بر بالین بگذاری. میدانم انسانهای زیادی در دنیا وجود دارند که جایی برای
خوابیدن ندارند ویا اگر دارند احساس آرامش ویا سلامتی لازم برای خوابیدن را
ندارند!!!" صبحانه و نهارو باهم میخورم. طبق معمول ظرف زیادی برای شستن وجود
نداره پس بهتره زودتر از شرش خلاص بشم. بشقاب چینی سفیدوطلاییو زیر شیر آب میگیرم
و با صدای بلند میگم:" خدایا شکرت که ظرفی برای شستن هست. این یعنی غذایی
برای خوردن و توانی برای تهیه غذا وجود دارد. میدانم که انسانهای زیادی در دنیا در
این لحظه ظرفی برای شستن ندارند چرا که غذایی برای خوردن نداشته اند." چادر نمازسفیدمو روی سرم مرتب میکنم و به سجده میرم. سجده های بعد از
نمازو خیلی دوست دارم چرا که محدودیتی برای صحبت با خدا وجود نداره و به نظرم
قشنگترین لحظه زندگی هرفرد لحظاتیه که در سجده به سر میبره! پیشانی ام که با مهر
تماس پیدا میکنه با صدای بلند میگم:" خدایا شکرت به خاطر افتخار عبادتی که
نصیبم کردی. نماز یعنی اعتقادی هست به اینکه خدایی مراقب توست. یعنی احساس امنیتی
وجود دارد که به خاطر آن سپاسگزاری. نماز به این معناست که خداوند دقایقی را به تو
اختصاص داده است. یعنی هنوز در درگاه خداوند جایگاهی داری که سزاوار این دقایقی!
یعنی هنوز هم کسی هست که حرفهایت را میشنود وبه فریادت میرسد. یعنی هنوز بی پناه
نشده ای. میدانم که افراد زیادی در سراسر دنیا وجود دارند که سعادت عبادت نصیبشان
نمیشود چرا که خود و خدایشان را فراموش کرده اند!" یک فنجان چای دارچین برای خودم میریزم و توی بالکن کلبه مینشینم روبه
آفتاب! کتاب صحیفه سجادیه را باز میکنم و مثل همیشه از خواندن سطر سطرش لذت میبرم.
وقتی به انتهای مناجات بیست و دوم میرسم با صدای بلند میگم:" خدایا شکرت برای
خواندن سطوری که دوستشان دارم. خواندن یعنی سوادی هست، توان درکی هست، ذهن سالم و
فعالی هست که معنای این نوشته ها را میفهمد و پردازش میکند. یعنی توانی برای خرید
کتابی هست. میدانم کم نیستند افرادیکه در این لحظه کتابی برای خواندن ندارند چراکه
یا سواد ندارند، یا توان خرید کتاب ندارند ویا هردورا دارند و کتاب
نمیخوانند!" گوشی تلفنو میذارم سرجاش و با صدای بلند میگم:" خدایا شکرت که
دوستانی هستند تا گاهی یا تو یادی از آنها کنی یا آنها یادی از تو کنند. این یعنی
هنوز کسانی وجود دارند که در یادشان جای داری. یعنی هنوز فراموش نشده ای . یعنی
هنوز شایسته دوستی و دوست داشتنی. میدانم بسیارند کسانیکه دوستی در زندگی ندارند.
چراکه یا سزاوار دوست داشتن نیستند یا سزاوار دوست داشته شدن!" در تمامی لحظات زندگیم با صدای بلند میگم:"خدایا شکرت. چراکه
لحظاتی هست که نفس میکشم و این لحظات را زندگی میکنم. این یعنی زنده ام و سزاوار
زندگی........ میدانم کم نیستند کسانی که در این لحظه یا زنده نیستند ویا زنده اند
و زندگی نمیکنند.....!!!" چشم میگردانم. همه چیز همانهایی است که قبلا بوده. همه چیز تکراری است. هیچ چیز تغییر نکرده. نمیدانم به دنبال چه چیز جدیدی می گردم؟! این روزها قلبم مدام بهانه میگیرد. بهانه ای برای حرف زدن، بهانه ای برای بیان آنچه در درونش نهفته است، بهانه ای برای خالی شدن. اما هرچه بیشتر چشم میگردانم هیچ چیز نمی یابم. این روزها کارم شده نوشتن و خط زدن. فقط مینویسم تا آرامش بیابم و خط میزنم تا مبادا کسی نوشته هایم را بخواند. چه رویایی می اندیشم!!! مگر کسی هم پیدا میشود که نوشته های بی سروته مرا بخواند؟ اصلا کسی اطرافم وجود ندارد! در این خانه جز من و تنهایی، من و غم، من و بی کسی، من و نرسیدنها و نداشتن هایم هیچ کس دیگری نیست. امروز برای اولین بار دلم برای خودم سوخت!!! نه اینکه احساس بدبختی کنم، نه! اما دلم گرفت از این همه خلوتهای تک نفره. دلم گرفت از این همه درد دل کردن با خودم. دلم گرفت چرا که برای بیان آنچه در درون سینه دارم فقط میتوانم بنویسم تا کمی آرام و قرار گیرم و دلم بیشتر از این گرفت که حتی همه چیز را هم نمیتوانم بنویسم! حتی در نوشتن هم باید مراعات حال دیگران را بکنم! حتی در نوشتن هم نمیتوانم آزادانه عمل کنم! اما حتی اگر همینها را هم نمیتوانستم بنویسم حتما تا به حال از غصه دق کرده بودم. امروز برای اولین بار با تمام وجودم " یتیم بودن" را درک کردم و چقدر با اندیشیدن به این واژه احساس عذاب میکنم. امروز برای اولین بار دلم خواست می توانستم پرواز کنم! امروز برای اولین بار با همه هستی قهر کرده ام! امروز برای اولین بار روزه سکوت گرفته ام! امروز برای اولین بار لباس قرمز به تن کرده ام! امروز بیشتر از همیشه دلم برای عزیزانم تنگ شده است. برای پدری تا پناهم دهد. مادری تا آرامش دهنده قلبم باشد. برادری تا هم صحبتم باشد. و او.......... دلم برای اوتنگ شده است. او، که اگر بود زندگی رنگ و بویی دیگر داشت. او که اگر بود پناهگاه همه بی کسی ها و تنهاییهایم بود. او، که اگر بود قلبم به آرامشی ابدی می رسید. او، که حتی حالا که نیست هم تنها هم صحبت لحظه هایم است! او که اگر بود.......... او که دیگر نیست...... امروز برای اولین بار دلم برای خودم هم تنگ شده است..........!!!
| Design By : Night Melody |

